
بوی تعفن همه جارا پر کرد انقدر که کسی نفس نمیکشید همه مرده بودند ولی راه میرفتند وخدا خدارا میخواستیم که خودمان را نبینیم گم شویم مثل تکه برگ خشک پاییزی زیر پای ادمی خودی که مسبب این الودگی هواشده از اینه بیزار بودیم چون نخواستیم خودمان را ببینیم پس باید کاری میکردیم صورتکی پیدا کردیم و روی صورتمان زدیم که نباشیم امابودیم ..اما هستیم .. کاش مسکنی بودابدی به کما میرفتی نه بیدار نه مرده بودی فقط کاش نبودی مثل روزی که عدم بودی اصلا کاش عدم بودی نه حالا که ...
ادامه مطلب
گمراهی را پذیرفتم و اغوشم را گشودم.. امید را کشتم ! امید گمراهی مرا کشت ! xa0...
ادامه مطلب
اینه... این! چشمان من است یادیگری؟...
ادامه مطلب
گاهی کافیست کوله ای که بر دوشت هرروز حملش میکنی وخاطرات نام دارد را لحظه ای بر زمین بگذاری xa0انوقتxa0 لحظه ای اسوده ای !...
ادامه مطلب
میخواهی شاعر شوی؟ جوشش کلمات لازم نیست ! خونت را به جوش اور. xa0...
ادامه مطلب
عکاس xa0میگفت لبخند ؛ من ولنز دوربین وابهامی .. عاقبت عکسی بدون لبخند!...
ادامه مطلب
سلام .. شما چینی بندزن هستید؟ بله ،چینی شکسته دارید ؟ دل! کار من نیست بند زدن دل .. حال کجا باید ببرم این چینی شکسته را ؟؟ xa0...
ادامه مطلب
باغ وحش ! گاه چه وحشی میشود این تن انسان نمای رام. وحشی قدرت ..ثروت ..جاودانیت ... وحشی میشویم که قانع به مرزهامان نیستیم و مرز جغرافیا ی دیگری میخواهیم xa0وبه نام نامی کمک استعمار میکنیم ! وحشی میشویم وقتی xa0نمیتوانیم عقاید یکدیگر را ببینیم و قبول کنیم این همه رنگ را و راضی به رنگ خون بشویم ! وحشی میشویم که نمیتوانیم راضی به حجم کوچک کاغذ حقوقیمان نمیشویم وحقوق دیگری را چپاول میکنیم ! وحشی میشویم وقتی به جای روح بخشیدن روزانه قاتل روح هایی میشویم بی صدا ! وحشی میشویم .. این همه وحشی بودن در با...
ادامه مطلب
حرف های ما انسان ها مثل برگهای پاییزندxa0 باهر باد جابه جا می شوند٬ می افتند xa0ومیشکنندxa0 به برگهای پاییزی هیچ پرنده ای تکیه نمی کندxa0 میداند ،که ارزش تکیه کردن ندارد. xa0 xa0...
ادامه مطلب
گاهی به ستاره هایی که دیشب در اسمان کویری ات نشان کرده بودی دستت نمیرسد ! شاید دستت کوتاه تراز ان است که گمان میکردی ویا گمانت کوتاه تراز دستانت .....
ادامه مطلب